
سرم را می زنم از بی کسی گاهی به درگاهی نه با خود زاد راهی بردم از دنیا، نه همراهی اگر زاد رهی دارم همین اندوهو فریاد است "نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی" غروبی را تداعی می کنم با شوق دیدارش تماشا می کنم عطر تنش را هر سحرگاهی دلم یک بار بویش را زیارت کرد... این یعنی نمی خواهد گدایی را براند از درش شاهی نمی خواهم که برگردد ورق، ابلیس برگردد دعای دست می گویی، چرا چیزی نمی خواهی؟ از این سرگشتگی سمت تو پارو می زنم مولا! از این گم بودگی سوی تو پیدا می کنم راهی به طبع طوطیان هند عادت کرده ام ، هندو همه شب رام رامی گفت و من الله اللهی هلال ن...
ادامه مطلب
سرم را می زنم از بی کسی گاهی به درگاهی نه با خود زاد راهی بردم از دنیا، نه همراهی اگر زاد رهی دارم همین اندوهو فریاد است "نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی" غروبی را تداعی می کنم با شوق دیدارش تماشا می کنم عطر تنش را هر سحرگاهی دلم یک بار بویش را زیارت کرد... این یعنی نمی خواهد گدایی را براند از درش شاهی نمی خواهم که برگردد ورق، ابلیس برگردد دعای دست می گویی، چرا چیزی نمی خواهی؟ از این سرگشتگی سمت تو پارو می زنم مولا! از این گم بودگی سوی تو پیدا می کنم راهی به طبع طوطیان هند عادت کرده ام ، هندو همه شب رام رامی گفت و من الله اللهی هلال ن...
ادامه مطلب