
بيمار مي شوم که پرستاري ام کنيخود را زمين زدم که هواداريم کنيگوشم پر از نصيحت و حرف است اي رفيقمن آمادم که رفع گرفتاريم کنيگفتي تو سنگدل شده اي خب شدم ولينزد تو آمدم که قلم کاريم کنياصلا مرا به چوب ادب بستنت چه بود ؟اصلا که گفته بود فلک کاريم کني ؟ناني ز من بگيري و ناني دگر دهيبر تو نيامده که دل آزاريم کنيرودست خوردم از همه حتي زدست خويشکي خواستم که کاسب بازاريم کني ؟فريادم از قليلي آب و طعام نيست...
ادامه مطلب
xa0 xa0همتا هم نداری که ... xa0 xa0وقت نبودنت به دلم وعده بدهم xa0 xa0شاید " مثلش " را پیدا کنم ! xa0 xa0آقای بی همتای من بیا ...
ادامه مطلب